به گزارش «سراج24»، میرجلال الدین کزازی اخیرا کتابی با نام «فرزند ایران» بر پایه سرگذشت فردوسی نوشته است و انتشارات معین آن را وارد بازار کتاب کرده است. این اولین کار داستانی کزازی است و طبعا او این کتاب را به قلم و سبک گفتاری و نوشتاری ویژه خود انجام داده است. در ادامه برشهایی از این کتاب را که روایتی است از زندگی فردوسی نامدار میآوریم:
**در بارگاه سلطان محمود
او بزرگ مرد اندیشه و ادب ایران، پیر پاک و پارسای دری، فرزانه فرمند توس، انگیختار فرهنگ و منش ایرانی، شالوده ریز چیستی و ناخودآگاهانه ایرانیان، فردوسی بود. او به انگیزش پرشور و پافشارانه دوستان و دوستدارانش، از توس به غزنین آمده بود تا شهریار نامبردار آن روزگار ،محمود، را دیدار کند و شاهکار ورجاوند و بیمانند خویش شاهنامه را، فراپیش وی بدارد و با پرتویی از فر فرهنگ و فروغی از تابش ایران زمین، چشمان او را که مردی نیرانی بود، به خیرگی بکشد و آشکارا و استوار، فریاد وی بیارد که بر بخشی از سرزمینی فرمان میراند که خاستگاه خورشید است و سرزمین سیمرغ.
**اولین کلمهای که فردوسی بر زبان آورد
بندهای دونده به سوی او میشتافت و بانگ برمیکشید. چون بنده به نزدیکی وی رسید، دهگان شگفت زده پرسید:
- هان! چه رخ داده است؟
بنده دم زنان در پاسخ گفت:
- سرورا! مهترا! بر من ببخشایید و پوزشم بپذیرید. پیغامی از بانوی بزرگوار دارم. بانو خواسته است که در دم، به نزد وی بشتابید. او را با شما کاری است که دیری و درنگ برنمیتابد.
شگفتی دهگان به نگرانی دیگر شد. بر اسب هی زد و تازان و تیز پی به سوی سرای شتافت و هم از راه به شبستان رفت. دهگان بانو به دیدن شوی شکفته و شادان به پیشباز او شتافت و نویدگر و مژده ده، گفت:
- شویا! فرخنده خویا، مژده باد تو را که فرزندمان اندکی پیش، زبان به سخن گشود و نخستین واژه زندگیش را، یا اگر روشن تر بخواهم گفت و رساتر نخستین نام را به زبان آورد؛ ای شگفتا شگفت! آن نام، نام سپند و گرامی ایران بود.
**پسر خیره سر فردوسی
در بخشی دیگر در وصف پسر نالان خیره سر میخوانیم:
یکی دیگر از این نکوهندگان آزارگر که نالههایش نیک در استاد کارگر میشد، نهان و نهادش را میکافت و فرو میشکافت، پور شکیب دور او بود که با فغانها پایان ناپذیر و پر شورش پدر را به سوگ دیگر میساخت و جانش را به گرم و گداز میخست میگداخت. روزی این پسر، نالان و فغانگر به تاب و شتاب، تیز و تفت به نزد باب رفت. او که این بار آشفتهتر و تافتهتر از هر زمان بود، پدر را خویشتن فروهشته و گمگشته در بیشههای اندیشه، از خود گسسته و یکسره دل و جان بسته در رستم و دیگر پهلوانان، گرم سرودن شاهنامه نشسته در دفترستان دید.



